سلام
وبلاگ جدیدم را ببینید
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٦ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦
فرصت نکرده ام لباسم عوض شود
با همین پوست و استخوان آمده ام
خودم را از تمام شعر بالا کشیده ام
و درست روبرویت
روی بندرگاه افتاده ام
حالا همه چیز مثل اول است
تنها تو پیر شده ای و من مرده ام
و مثل همیشه حرفمان درخت انجیر داخل باغچه است
که روز به روز شبیه تر می شود
من خسته ام مثل تمام بعد از ظهرهایی که باید بخوابم
و (( عصر بخیر زیبای من دوستت دارم ))
و تو بگویی که چقدر دلت برای خدا لک زده
همین روزها تو تا استانبول می روی
و من به سرم زده خودکشی کنم
خودم را از بالای ساختمان شرکت مخابرات پرت کنم روی جنازه یک تلفن عمومی و بگویم : الو ، دوستت دارم
همین روزها که خودکشی ام به اثبات رسید
می توانم سرفرصت شرابی بنوشم
به نزدیک ترین دختر میزهای مجاور چشمک بزنم
و بگویم خانم چشمک خورده اجازه می دهید زخم چشم ام مداوا شود
می دانی که شاعران به خنده محتاج تراند
حتی اگر پیاله ای به نابجا بالا رود
بگذار سیگارت را روشن کنم
از عرض این خیابان برایت تاکسی بگیرم
گاهی ببوسم ات
گاهی تلفن بزنم حالت را بپرسم
به قهوه دعوتت کنم و بعد
تو معشوق من نیستی چرا
وقتی کنارت نشسته ام می توانم دست هایت را لمس کنم
و خودم را در رویای قهوه خانه ی خلوت غرق کنم
تو معشوق من نیستی
چگونه به یادت بیاورم
وقتی به ساحل خلوت فکر می کنم
و فکر می کنم که همیشه منتظر جنازه ام بوده ای
و دریا را به خاطر موج هایش دوست داشتی
حالا دیگر چاره ای ندارم
کفش هایم را بیرون می آورم
پاسپورتم را داخل جیبم می گذارم
آخرین پیامم را می فرستم
دوستت دارم و تمام
علی احمد ابراهیمی
6/5/76
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۳ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
سهشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦
سلام
دوباره شروع کرده ام .خوب این خیلی خوب است . برای این بار یک شعر می گذارم از نزار قبانی شاعر لبنانی . امیدوارم که حظ لازم را ببرید .
باران خیسمان می کرد
و بر بارانی هامان سبزه سبز می شد ...
بی تو اما
سبزه ای در کار نیست !
باران می بارد بر تنهایی من
و سبزینه یی جوانه نمی زند !
از کتاب (( باران یعنی تو برمی گردی ))
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠۳ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥
اول از همه نه برای خودم که برای این جماعت متاسفم . نه به خاطر شعر که دارد شهید می شود بلکه به خاطر تمام چیزهایی که تا به حال معتقد بودیم حالا خیالی نیست که چقدر خودمان به این نوع دیدن اعتقاد داریم . مهم این است که اعتقادمان را برای چه چیز خرج می کنیم .
بگذریم آخرین کارم را بخوانید
-----------------------------------------------------
غروب بی نفس مرده
و شعر
که این فاصله را کم نمی کند
گاهی به خلوتم از در نیامدن
گاهی سلام همسایه ای به سرد
شعر از کلام داغ همسایه می چکد
تنهایم و شکسته میانم کسی
تنهایم و همین دره در من
در من بتی به تماشا نشسته است
خاک از لباس گرد گرفته مسافری
از قهوه خانه ای که تلخ
آه یک چای تلخ
و یک گوشه از
رنگ حنای بسته به دستان تو
این چشم های مشبک
و شعر
که این فاصله را کم نمی کند
علی احمد ابراهیمی
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٥ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥
احيای مردگان
چند وقت است که چیزی ننوشته ام . آنقدر طولانی شده که دلم نمی آید خلوت این وبلاگ را به هم بزنم و دوباره با سنگی در مرداب موجهایی را که می دانم بلند نیست . و می دانم آنقدر قدرت ندارد که تغییری ایجاد کند را راه بیندازم . شاید خیلی وقت است سرودن را کنار گذاشته ام نه از این جهت که خسته شده ام یا به ناسرودن رسیده ام . دیگر نمی توانم و این نتوانستن از بی دغدغه گی نیست . از دغدغه هایی این جهانی است که بیشتر کار گل است تا کار دل . با این حال دائم دارم خودم را امیدوار می کنم که می توانم باز هم بسرایم . و باز هم هر چند کوتاه و ضعیف خودم را وادار به سرودن کنم .
اما اگر نتوانستم شاید قلمم به نوشتن حرفهای دلم باز شود که آن هم مبارک نویدی است . اگر یاری ام دهد و اگر یاری ام دهید . هر چند اعتراف می کنم دربند مخاطب نبوده ام . و هیچ وقت نخواسته ام دل مخاطبان اندکی را که بیشتر از سر شناسایی خودم به من لطف می کردند به دست بیاورم .
با این همه زنده باد مخاطب
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥
شايد هرگز
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤
یکشنبه ها
تمام تو را
با بوی دریا و ساحل بارانی استانبول
روی همین جزیره کوچک
هوای تنگ
عصر شلوغ دست فروشان
و تو
از بوی تازه ماهی
که برخواسته ای
جنس تو را خریده ام
و خودت
در بی قراری یک قندهار داغ
سرتاسر مرا وجب به وجب گشته ای
مثل تمام فلسفه
یا قایقی میان اژه
یا دختری
در نیمه روز خاک گرفته کابل
به انتظار اتوبوس
روزی شبیه سقراط می شوم
یا تیره ای از درختان سرو
با ریشه های در هم خود
در من
کهنه می شوی
27/11/84
علی احمد ابراهیمی
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۸ ق.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤
سلام دارم از بی شعری می ميرم و از طرفی دائم دارم تهديد به آپ ديت می شوم . چه می شود کرد . چاره ای ندارم . فعلا با بی شعری ام بسازيد . گر چند که به هيچ جای جهان بر نخواهد خورد اگر بنويسم يا ننويسم . ياد يک شعر از دوست ارجمندی افتادم
مژگانت اگر بلند نبود من برايت مفهوم ساده ای بودم راستی که برداشت های يک کلکين را کتاره ها خط خطی می کنند
از بشير رحيمی
کتاره= نرده
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤
وبلاگ جديدم را ببنيد . البته اگر به فلسفه علاقه منديد .
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤٢ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤
يک روز شايد دچار شعر شوی . يک روز هم می شود که از شعر گريزانی . اما اين را بگويم که هيچ وقت نمی شود که خودت را رها کنی حتی اگر آنقدر جان به لبت کند که خودکشی را ترجيح بدهی . باز هم خود کشی ات شاعرانه خواهد بود .
نوعی مرض نيست اما قبول دارم که نوعی درد است . سراغ هر کس که می آيد . سرانجام بايد بپذيرد که برای قربانی شدن انتخاب شده است .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٢ ب.ظ توسط ali ahmad ebrahimy
